Enter keywords to search

Search form

دوشیزه‌ محترمه! بله واقعا اولین قدمه

يكشنبه, آذر 15, 1394 Sunday, December 06, 2015

بعد از این که مادرش به خواستگاری‌ام آمد خانواده و فامیل بارها و بارها این شعر را با شوخی و خنده برایم می‌خواندند؛ اما اولین قدم چی؟

SNN Mehrdad Esfahani

داشتم امتحان‌های نهایی را می‌دادم و بزودی دیپلم می‌گرفتم. راستش از درس خسته شده بودم. خب درس می‌خواندم که چی؟ آخرش که باید شوهر می‌کردم!

مادرم همیشه وقتی برای یادگرفتن مهارت‌های خانه‌داری من اصرار می‌کرد، همین را می‌گفت. دخترخاله‌‌ام چهار سال زحمت کشید و لیسانس گرفت، آخرش ازدواج کرد. شوهرش گفت لازم نیست کار کنی؛ کم و کسری نداریم و تو به خانه برسی کافی است. دختر همسایه‌مان هم همین طور.

من خیلی دخترها را می‌شناسم که درس خواندند و مدتی هم کار می‌کردند، اما بعد که شوهر کردند، نشستند به خانه‌داری. آمدن خواستگار هیجان‌انگیز بود. احساس بزرگ شدن داشتم. در موردش  کلی تلفنی با دوستانم حرف می‌زدم و می‌خندیدیم. به چی؟ به این که این دوماد آسه!

سرقفلی دارد! خواهر ندارد و از دست  خواهرشوهر خلاصم.

من هیچ وقت دوست‌پسر نداشتم. از ترس پدرم و برادرهایم هیچ وقت فکرش را هم نکرده بودم. حالا پسری داشت این قدر به من نزدیک می‌شد و آنها هم مخالفتی نداشتند. خوشحال بودم و پیش دوستانم احساس بزرگی می‌کردم.

پنج‌شنبه هفته بعدی، عصر با پدر و مادرش و برادران و زن‌ برادرهایش آمدند خواستگاری رسمی.

 

لپم گل انداخته بود و گوشهایم داغ شده بود. توی آشپزخانه نشسته بودم و دل توی دلم نبود. همهمه‌ سلام و علیک و احوالپرسی که تمام شد، همان طور که مامان گفته بود  توی استکان‌‌های کمرباریک دسته نقره‌‌ای چای ریختم و  بردم توی پذیرایی. از خجالت و استرس نبضم تو گوش‌هام می‌زد.

مامان و زن‌داداش‌هاش هم نوبتی قربان صدقه‌ام می‌رفتند و از قد و بالا و کمالات و جمالاتم تعریف می‌کردند.

 

راستش تا حالا کسی توی عمرم این قدر ازم تعریف نکرده بود. موقع تعارف کردن چای من نگاهم به سینی بود و مراقب بودم مطابق سفارش مامان یک وقت خرابکاری نکنم؛ اما مامان و خاله بعد از رفتن مهمان‌ها کلی درباره‌ نگاه رضایتمند داماد و خانواده‌‌اش به من حرف می‌زدند.

من در آشپزخانه منتظر بودم تا این که مامان صدایم کرد و گفت بروم توی اتاقم و با «پسره» حرف بزنم. هنوز اسمش را نمی‌دانستم. من تا حالا با پسری به جز برادرهایم و پسرهای خاله و عمه و عمو و دایی - آن هم خیلی کم و محدود - حرف نزده بودم و این تجربه‌ عجیب و سختی بود.

در مسیر آشپزخانه تا اتاق دلم می‌خواست زمین دهن باز کند و من را ببلعد، بس که خجالت کشیدم. آخر چطور جلوی بابا و برادرهایم، جلوی عمو و دایی و شوهرخاله‌‌ام هلک هلک داشتم می‌رفتم توی اتاق که با «پسره» حرف بزنم؟

 

چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت تا این که رضا خودش را معرفی کرد و گفت دوست دارد که کلا همین طور کم‌حرف باشم و سرم را پایین بیندازم، اما نه وقتی دو تایی تنها هستیم. حرف که می‌زد از خجالت آب می‌شدم. باورم نمی‌شد این قدر صریح دارد خواسته‌هایش را می‌گوید: من دلم می‌خواد زن توی خونه بزک دوزک کنه، بیرون که می‌ره نجیب باشد. خونه همیشه مرتب باشه و بوی غذای تازه و متنوع فضاشو پر کنه. زن دل‌نگرون کارای خونه باشد و مرد به امور بیرون منزل رسیدگی کنه و تو کارای زن دخالت نکند، مگر وقتی لازمه و همیشه شاداب و ترگل ورگل باشه.

 

زبونم بند اومده بود و نمی‌دونستم چی باید بگم. اما او همین طور ادامه می‌داد: خوبه که موافقی! سکوت، علامت رضاست! زن اگه خوب باشه، مرد بهش می‌رسه. زن ناسازگار، زندگی را جهنم می‌کنه. زن من اگه خوب و بساز باشه، تو خرجی خانه کم نمی‌ذارم، رخت و لباس خوب براش می‌خرم، سر تا پاشو طلا می‌گیرم، خانه‌ی باباش می‌برمش، سفر و زیارت می‌برمش. ما کلا خانواده‌ زن‌دوستی هستیم. پدرمو و برادرهام همین طورن. البته یکی از زن‌برادرهام شاغله. من دوست ندارم و ترجیح می‌دم زن توی خونه باشد؛ اما خب آن زن‌داداشم زن رام و خوبیه و کار خوب و امنی داره و حقوقشم تمام و کمال می‌ذاره کف دست داداشم.

 

همین طور انگار که پیچ رادیو باز باشد، یه ریز حرف می‌زد. خیلی گذشت تا این که گفت: شما هیچی نمی‌خوای بگی؟

من؟ راستش ترسیده بودم. اگه می‌خواستم دانشگاه نروم، برای این بود که از شر درس و مشق راحت بشوم و عروس بشوم و مثل ملکه‌ها زندگی کنم. هر وقت دلم خواست هر کار دلم خواست بکنم. اما اینهایی که رضا می‌گفت خیلی سخت بود. نمی‌دانستم باید چه بگویم. فکر می‌کردم حرف‌هایی که قرار است بزنیم عاشقانه است. مثلا می‌خواهد بیاید از من تعریف کند و بگوید کجا من را دیده و یک دل نه صد دل عاشقم شده. که می‌خواهد ازم درباره‌ رویاهایم بپرسد و سعی کند آنها را برآورده‌ کند. کلی فکر و خیال توی ذهنم بود، کلی سوال داشتم درباره‌ی حرف‌هاش، نمی‌دانم چی شد که پرسیدم: شما دانشگاه رفتین؟

 

-دانشگاه؟ نه! من دوم دبیرستان ترک تحصیل کردم. درس خواندن کلا کار بی‌خود و وقت‌گیریه. هر کی رفته درس خوانده، بعد دوباره دنده‌عقب گرفته اومده از صفر شروع کرده. نمونه‌ش همین داداش خودم. من زبل بودم که از شونزده سالگی رفتم کنار دست پدرم کار کردم، الان خودم کار و بار خودم را دارم. کارگاه تراشکاری دارم و شکر خدا خوب پول در میارم. دو سه تا مهندس هم زیر دستم کار می‌کنند. دانشگاه به درد زندگی نمی‌خوره. ببین، بذار یه مثال بزنم برات. من می‌خوام یه چیزی را از الان بهت بگم و باهات صادق باشم. من یه بار عقد کردم و به هم خورد. چرا؟ چون دختره دانشگاه رفته بود و اخلاقش خراب بود. هیچ حالیش نبود که مردی گفتن … زنی گفتن … . می‌گفت بیرون خونه برابر کار می‌کنیم و کارهای خونه را هم با هم انجام می‌دیم. می‌گفت باید چند سال صبر کنیم و ببینیم توافق کامل داریم یا نه، بعد بچه‌دار شیم. می‌گفت هی نگو طبقه بالای بابا اینا زندگی می‌کنیم، درباره‌ جای زندگی باید با هم تصمیم بگیریم!  آخه کدام آدم عاقلی خانه‌ی مفت و مجانی باباشو می‌ذاره بره به حرف زن گوش بده بیفته به مستاجری؟ بهانه‌اش چی بود؟ این که خوبه زندگی مستقل خودمان را داشته باشیم. ما تو رسم و رسوماتمون از این جور چیزا نداریم. برادرهام به ترتیب هر کدام که ازدواج کردند، دو سه سالی طبقه بالای خانه‌ خودمان زندگی کردند تا خانه‌دار شدند. البته چون من بچه آخرم، این شانس را داریم که موندگار بشیم توی این خونه. بالاخره باید مراقب پدر و مادر هم باشیم تو این سن و سال. البته ماشالا سرحال و سلامتن، اما خب مهمون دارن و باید تو پخت‌وپز و شست‌وشو و رفت‌وروب یکی کمک مادرم باشه.

 

از این جا به بعدش این شعری که فامیلا برام می‌خواندند و می‌خندیدن تو سرم تکرار می‌شد: دوشیزه‌ محترمَه

بعله اولین قدمَه … اولین قدم چی؟  

اصلا می‌دونی چیه؟ خر ما از کره‌گی دم نداشت! البته اینو نگفتم به رضا. با احترام خداحافظی کردم و جلسه‌ی خواستگاری ختم به خیر شد.

بعله! خیر؟ چه خیری بالاتر از این که الا و للا پای خودم را در یک کفش کردم که «من قصد ادامه تحصیل دارم!»

 

واللا به خدا! نونم نبود، آبم نبود، شوهر کردنم چی بود؟! نه که بد باشد‌ها، نه! اما دیگر اسیری که نمی‌برند!

 

اتفاقا آن دختری که قبلا با رضا عقد کرده بوده، خیلی هم عاقل و باشعور بوده! زن و مرد باید با هم کار کنند و زحمت بکشند برای زندگی، هم بیرون خانه، هم توی خانه. باید اول بدانند به درد هم می‌خورند یا نه، بعد بخواهند یک بچه هم به این دنیا اضافه کنند. باید جای زندگی‌شان را با هم انتخاب کنند و اگه قرار است کنار هم باشند، خوب است که برای هم آرامش و آسایش بیاورند، نه که سوهان روح هم باشند.

رضا پولدار بود و مهریه بالایی هم پیشنهاد داده بودند و به جبران یه بار عقد کردنش جهیزیه هم نخواسته بودند و عروسی مفصل هم می‌خواست بگیرد و سرویس طلای فلان و لباس عروس بهمان، اما من هنوز ۱۸ ساله‌ بودم و یک دنیا آرزو داشتم.

جلسه‌ خواستگاری ختم به خیر شد و من در مقابل اصرار مامان و پدرم هم نه گفتم و نشستم برای کنکور درس خواندم تا به قول رضا مثل آن دختری که عقدش را با او به هم زده بود «اخلاقم خراب» شود و شرط اولم برابری در زندگی مشترک باشد.