Enter keywords to search

Search form

در این دادگاه کسی راضی از پیش قاضی برنمی‌گردد

سه شنبه, تير 16, 1394 Tuesday, July 07, 2015

در یک روز گرم خرداد ماه چند ساعت ساکت روی نیمکت طبقه سوم این مجتمع نشستم و رفت و آمد و بگو و مگو و دعوای خانواده‌ها را تماشا کردم.

jamejamonline

در مجتمع قضایی خانواده جایی در مرکز شهر تهران یا سرها در گریبان است یا گاه و بیگاه چند نفری سر و صدایشان بالا می‌رود که با حضور مامور حراست مجتمع دوباره آرامش برقرار می‌شود.

زوج‌هایی که دور از هم نشسته‌اند، زوج‌هایی که کنار هم اما در سکوت به دسته کاغذها یا به تابلوی پر از بخشنامه روبرو زل زده‌اند، زوج‌هایی که دلگرم به حضور بعضی از اعضای خانواده‌شان برای دیگری خط و نشان می‌کشند.

در یک روز گرم خرداد ماه چند ساعت ساکت روی نیمکت طبقه سوم این مجتمع نشستم و رفت و آمد و بگو و مگو و دعوای خانواده‌ها را تماشا کردم.

اینجا معمولا کسی راضی از پیش قاضی برنمی‌گردد. قاضی یا شواهد بیشتری خواسته یا حکم به سازش می‌دهد یا می‌خواهد زوجین بروند و چند ماه دیگر با یک داور آشنا برگردند.

کنار من زنی نشسته که با کسی که انگار خواهرش است به دادگاه آمده تا به عنوان داور به قاضی معرفی شود. از مکالمات آنها می‌فهمم که قاضی از این که آنها داورشان زن بوده راضی نبوده اما بالاخره با اخم و تخم موافقت کرده است.

نقش داور این است که در مرحله‌ای از روند دادگاه مقابل قاضی حضور پیدا کند و بگوید که تلاش‌شان را برای برقراری صلح و سازش انجام داده‌اند اما امکان سازش وجود ندارد.

قاضی در این مرحله و وقتی همه مدارک و شواهد در پرونده بود بالاخره حکم طلاق صادر می‌کند.

در شعبه‌ یا اتاق بزرگی که قاضی در آن نشسته باز است و هم‌زمان با صدور حکم یکی، منشی پرونده دیگری را هم بررسی می‌کند و مراجعان دیگر هم به اتاق رفت و آمد می‌کنند. دادگاه خیلی علنی است.

زن و مرد جوان از اتاق قاضی خارج می‌شوند. زن برای خواهرش توضیح می‌دهد که حالا باید به محضر بروند. هم‌زمان صدایش می‌لرزد و اشکش بیرون می‌ریزد. مرد در این لحظه‌ها از پله‌ها پایین رفته است.

زوج آرامی بودند، برای من که جلوی شعبه نشسته بودم موضوع دعوایشان روشن نشد. ظاهرا با طلاق توافقی و در آرامش از یکدگیر جدا می‌شدند.

کمی بعد زنی که سر و وضع خوبی هم داشت از شعبه خارج شد و کنارم نشست. ظاهرا منتظر بود برادرش مدرکی را به دستش برساند تا به پرونده اضافه کند.

از حرف‌های زن و برادرش فهمیدم که آنها چند سالی است که به استرالیا مهاجرت کرده‌اند اما از نوروز که به ایران آمده با حکم ممنوع الخروجی‌اش روبرو شده است.

همسرش که برای رسیدگی به شرکتش در ایران مانده و از مهاجرت همسر و بچه‌هایش راضی نبوده خواهان ممنوع الخروجی زن شده است. حالا زن در دادگاه بود که طلاق بگیرد.

ظاهرا مهم‌تر از طلاق پای حضانت بچه‌ها هم در میان بود که مرد نمی‌خواست به زن بدهد و زن به برادرش می‌گفت به جای این که به فکر آینده بچه‌ها باشد که در استرالیا امکانات بهتری دارند لج‌بازی می‌کند.

پر سر و صداترین زوج اما زن و مردی بودند که ظاهرا به خاطر شکایت زن و محکومیت مرد به پرداخت مهریه به دادگاه آمده بودند.

ظاهرا مرد سه ماه به خاطر نپرداختن مهریه به زندان رفته بود و باز در پرداخت مابقی مهریه تعلل کرده بود.

مرد تقریبا سی ساله بود. با داد و بیداد همسر سابقش را تهدید می‌‌کرد که نمی‌گذارد این مهریه‌ای که دریافت می‌کند از گلویش پایین برود. هر چه وکیلش تلاش می‌کرد آرامش کند بی فایده بود. عاقبت هم دو مامور حراست او را از دادگاه بیرون بردند.

بعد از ظهر دو گروه پر سر و صدا با هم مقابل شعبه رسیدند. خانواده عروس و دامادی که چند ماه پیش عقد کرده بودند انگار برای رویارویی قبیله‌ای به دادگاه آمده بودند.

این بار ظاهرا مسئله طوری بود که قاضی ناچار شد دادگاه را نسبتا غیرعلنی کند یعنی دستور بدهد در شعبه را ببندند و کسی در جریان حضور این زوج جوان داخل اتاق نرفت.

ظاهرا پرونده‌ای بود که در آن میزان مهریه‌‌ای که داماد باید می‌پرداخت به موضوع بکارت یا عدم بکارت زن بستگی داشت. پای سه دانگ از یک آپارتمان در مرکز تهران و ۱۳۶۸ سکه در میان بود و گزارش پزشکی قانونی باید تعیین می‌کرد که آیا همه این مهریه به زن تعلق می‌گیرد یا فقط نیمی از آن.

در شعبه که باز شد هر دو خانواده نگران به عروس و داماد چشم دوخته بودند که بی توجه به خانواده هر کدام به طرفی رفتند.

زن میان‌سالی که با انبوهی کاغذ از جلوی من می‌گذرد وسط نفرین‌هایش می‌گوید خدا پای هیچ کس را به اینجا باز نکند. اینجا مجتمع قضایی خانواده جایی است که می‌دانید کی وارد آن می‌شوید اما کاغذبازی و رفت و آمد اداری‌اش آنقدر زیاد است که نمی‌دانید کی ممکن است از آن خارج شوید.