Enter keywords to search

Search form

خوبی‌های ازدواج با بچه‌های طلاق


شنبه, تير 13, 1394 Saturday, July 04, 2015

 آمار می‌گوید بچه‌هایی که از خانواده‌های طلاق می‌آیند در بزرگسالی رفتارهای نگران‌کننده انجام می‌دهند اما مثل هر حادثه دیگری باید دید کوره حوادث آنها را پخته یا سوزانده است.

68/Ocean/Corbis

سولماز، دختر ۲۸ ساله‌ای است که چند روز بعد از اینکه روزبه همکار و دوستش به او پیشنهاد ازدواج داد برای مشاوره به من مراجعه کرد.

او سه چهار سال بود روزبه را می‌شناخت و درست به دلیل همین شناختش مشورت می‌خواست.

سولماز می‌دانست روزبه از خانواده‌ای می‌آید که دردسرهای زیادی داشته‌اند. پدر و مادرش در میان‌سالی از هم جدا شده‌ بودند. روابط او حالا به هر دوی آنها خوب بود اما در کودکی از دست‌شان عصبانی بود و دوست نداشت میان خانه پدر و مادرش در رفت و آمد باشد.

سولماز روزبه را خوب می‌شناخت و دوستش داشت اما سابقه خانوادگی او به تردیدش انداخته بود.

آدم‌هایی که زندگی خانوادگی پدر و مادرشان به بن بست خورده مشکلاتی دارند اما واقعیت این است که جدایی پدر و مادر تنها دردسرهای یک زندگی نیستند. حوادث مختلفی می‌تواند روی شخصیت ما تاثیر بگذارد.

همان‌قدر که محبت ندیدن می‌تواند شخصیت کودکان را دچار آسیب کند، مهربانی بیش از حد هم دردسرهای خاص خودش را دارد.

سنگ‌ها سر راه همه زندگی‌ها قرار می‌گیرند، مهم این است که فرد یاد گرفته باشد از روی این سنگ بپرد، یا بداند پس از برخورد به آن با درد به جا مانده چه کند.

این سنگ‌ها گاهی درشت‌اند مثل طلاق و گاهی کوچک‌تر مثل دعواهای خانوادگی مداوم.

فراموش نکنیم که هر چند با طلاق ممکن است مشکلات تازه‌ای سر راه آدم سبز شوند اما مشکلات دیگری پشت سر می‌مانند. دیگر خبری از دعواهای روزمره و بگومگوهای خانوادگی نیست و آرامش تا حدودی بر زندگی پدر و مادر و بچه‌ها حاکم می‌شود.   

بچه‌هایی که از خانواده‌های جدا شده می‌آیند معمولا مورد سوتفاهم قرار می‌گیرند و در موردشان این طور قضاوت می‌شود که با دیگران فرق دارند.

بعضی‌ها فکر می‌کنند رابطه برقرار کردن با آنها سخت است. آمار هم می‌گوید بچه‌هایی که از خانواده‌های طلاق می‌آیند در بزرگسالی رفتارهای نگران‌کننده انجام می‌دهند. اما واقعیت این است که مثل هر حادثه دیگری باید دید شخصیت کنونی فرد چطور است و آیا کوره حوادث آنها را پخته یا سوزانده است.

اگر بخواهیم از خوبی‌های زندگی با فردی که خانواده‌اش در هم شکسته‌اند بگوییم باید توجه کنیم که  بعضی از آنها در بزرگسالی تلاش می‌کنند بالعکس نشان بدهند داشتن آنچه که نقطه ضعف‌شان به حساب می‌آید در واقع یک فرصت است نه یک دردسر.

بچه‌های طلاق از نظر عاطفی قوی‌ترند.

کسانی که از خانواده‌های جدا شده می‌آیند می‌دانند که چطور باید عواطف مختلف از قبیل تنهایی، احساس گناه، ناخشنودی، خشم و شادی را مدیریت کرد. تجربه این فراز و فرودها آنها را توانمند کرده است.

آنها این احساس را با خودشان دارند که حتی در دشوارترین مبارزه زندگی‌ هم پشت‌شان به خاک مالیده نشده است.

بچه‌های خانواده‌های جدا شده پذیرفته‌اند که هیچ کس کامل نیست و ایرادی ندارد که آدم‌ها ضعف‌هایی داشته باشند.  

هر چند وضعیت خانوادگی والدین‌شان گاهی آنها را با سوال‌های هویتی روبرو می‌کند اما این حسن را هم دارد که بالاخره همه چیز را در زندگی نمی‌توان کنترل کرد و راه تعامل با آدم‌هایی با شخصیت‌های مختلف را یاد می‌گیرند.

فرزندان خانواده‌های جدا شده به خاطر تجربه دشوار خودشان، در زندگی بزرگسالی‌شان باوفا و قابل اعتمادند و سعی می‌کنند برخلاف پدر و مادر خود رابطه‌ای قوی بسازند چون می‌دانند وفاداری و تعهد چه ارزش دارد.

بچه‌هایی که از خانواده‌های جدا شده می‌آیند معمولا مستقل و باانگیزه‌اند.

تجربه زندگی کاری کرده که آنها بدون مراقبت کسی بتوانند بزرگ شوند و همین باعث می‌شود روی پای خودشان بایستند، چون می‌دانند موفقیت‌شان فقط به تلاش خودشان بستگی دارد.

آنها ذهن بازتری دارند. وقتی یک بار خطر بزرگی را تجربه کرده‌ باشی دیگر از خطر کردن نمی‌ترسی و می‌توانی با ذهن باز با هر حادثه‌ای روبرو شوی.

آنها می‌دانند که چطور بخندند و خوش بگذرانند و وسط سختی‌ها هم برای خوشی یک راهی پیدا می‌کنند. این طور نیست که خیال کنند چون از خانواده پردردسری آمده‌اند شادی حق‌شان نیست.

وقتی خودشان صاحب فرزند شوند می‌دانند چقدر خوشحالی این کودک مهم است برای همین از هیچ کاری برای خوشبخت‌کردن فرزندان‌شان دریغ نمی‌کنند.

هنوز هم بچه طلاق بودن یک برچسب است و کسانی که از این خانواده‌ها می‌آیند سعی می‌کنند با کسی ازدواج کنند که موقعیت‌شان را درک می‌کند و همه کار می‌کنند تا خانواده‌شان حفظ شود. آنها کاری می‌کنند که فرزندان‌شان احساس نکنند کسی آنها را دوست ندارد.

و مهم‌تر از همه زندگی برای آنها یک موجود بزرگ نیست بلکه از خوشی‌ها و تلخی‌های کوچک شکل گرفته است که همه آنها ارزشمند هستند.

آنها می‌دانند این چیزهای بزرگ نیست که باعث خوشحالی‌شان می‌شود بلکه اتفاق‌های کوچک حال زندگی‌شان را خوب می‌کند.

آنها اهمیت چیزهای ساده زندگی را می‌دانند و در ارتباط با کسی که دوستش دارند سعی می‌کنند با توجه به این چیزها آنها را خوشحال نگه دارند.

من به سولماز هم گفتم زندگی کار سخت اما تلخ و شیرینی است. به جای توجه به ایراد بزرگی که به نظرش می‌رسد یعنی بچه طلاق بودن روزبه به جنبه‌های کوچک‌تر اما روشن‌تری نگاه کند که می‌تواند پایه زندگی مشترک‌اش را بر روی آن بگذارد. زندگی کردن با کسی که نقشه راه را می‌داند و از فراز و نشیب‌هایش خبر دارد می‌تواند در کنار سختی‌ها، اطمینان بخش‌تر هم باشد.