Enter keywords to search

Search form

تأملات و تألمات سوم، سر دو راهی فیفتی فیفتی


دوشنبه, دى 07, 1394 Monday, December 28, 2015

اگر دعوت و اصرار من نبود، آن دختر بعد از اینکه نظرش را در مورد بحث ما اعلام کرد راه خود را کشیده بود و رفته بود. اما من برای این‌که کمی زمان بخرم او را دعوت به چای کردم تا بتوانم افکارم را جمع و جور کنم. به هر حال امیدوار بودم از این ستون به آن ستون فرجی بشود؛ غافل از اینکه روی آن ستون پدرام مثل خرس نشسته بود.

همزمان که داشتم برایش از قوری چینی بزرگ خودمان چای می‌ریختم بلافاصله خطر را احساس کردم. پدرام قطعا طبق عادت همیشگی و بی‌خبر از حال و احوال من تا لحظاتی دیگر عملیات مخ زنی را آغاز می‌کرد. تنها امید من سمپاتی فکری بین من و او در بحث «فیف‌تی - فیف‌تی» بود و بدبختی اینجا بود که پدرام هم دقیقا نگرانی‌اش همین بود و در بحثی که دوباره آغاز شد شروع کرد به تعدیل مواضع اولیه و ماله کشی حرف‌هایش به گونه‌ای که در کمتر از ده دقیقه عملا دیگر اختلاف نظری بین او و ما وجود نداشت. 

پدرام آن شب نشان داد که از انعطاف بالایی در زمینه‌ عقیده برخوردار است و عقایدش هرچه که باشد - لااقل در بحث با زنان - اصلا دگم نیست و به لطف همین ژیمناستیک فکری و البته جوک‌ها و خاطرات بانمکی که بلد بود، کم کم من را از گردونه رقابت خارج کرد و میدان را به دست گرفت. 

این جوک و بذله گویی (که متاسفانه من از آن بی‌بهره بودم)، برای برخی از مردها در جلب توجه زنان همان‌قدر حیاتی ست که آب‌نبات و نخودچی کشمشِ جیبِ بابابزرگ‌های ورچلوسیده برای کشاندنِ نوه‌‌ها به سمت خود!

آن شب از پدرام متنفر بودم ولی حرف‌هایش آن‌قدر بامزه بود که نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و بی‌اختیار من هم خنده‌ام می‌گرفت.  

ط اما اتفاق اصلی آن شب نیم ساعت بعد و موقع رفتن افتاد، پدرام مسیر ژاله را پرسید و هنوز دخترک «گ»ی «گیشا» از دهانش در نیامده بود که پدرام به بهانه‌ هم مسیر بودن، از او خواست که او را تا خانه‌اش برساند. هرجور حساب کردم دیدم گیشا به هیچ وجه در مسیر خانه‌ پدرام نیست. دست بر قضا خانه‌ آن دختر درست در مسیر خانه‌ من بود و من هم مثل پدرام ماشین داشتم. اینجا بود که دیگر تقیه و سکوت را جایز ندانستم.

- آخه گیشا کجا؟ تو کجا؟ اذیت می‌شی! من که خب دارم میرم اکباتان، می‌رسونمشون.

- نه آخه من گیشا کار دارم. یه چیزی دستِ کسی دارم باید برم بگیرم ازش.

دروغگوی بی‌همه‌چیز! به خاطر این دروغی که گفت ناگهان آن‌قدر از او متنفر شدم که می‌توانستم همان‌جا قلیان را توی سرش خرد کنم.

- دست کی چی داری!؟ تعارف الکی نکن! ژاله خانم گوش ندین شما؛ گیشا سر راه منه. من می‌رسونمتون.

- تعارف دارم مگه آخه من؟ دارم می‌گم گیشا کار دارم. بعد هم تو اصلا روت میشه ژاله خانم رو سوار اون لگن کنی؟

چرا این‌طور گفت؟ چرا می‌خواهد من را جلوی این دختر تحقیر کند؟ عصبانی نشو...عصبانی نشو...خودت رو کنترل کن...با ژاله حرف بزن...وای خدا...چرا مثل بچه ها بغضت گرفته؟ حرف بزن...نفس عمیق بکش!

- اصلا ژاله خانم خودتون هرچی بگین. من که به خدا تعارف نمی‌کنم؛ چون خونه‌ام اکباتانه. شما هم دقیقا سر راه من هستین. ماشینم هم خوبه؛ دیروز کارواش بردمش...پرایده...نوک مدادیه...آخه خونه‌ پدرام تهرانپارسه به خدا.

ژاله، هم معذب شده بود و هم از پرت و پلا گویی من خنده‌اش گرفته بود.

- والا چی بگم من...گیج شدم!

یک کلمه‌ دیگر اگر می‌خواستم حرف بزنم اشکم سرازیر می‌شد. یک بغض گنده چسبیده بود بیخ گلویم و داشت خفه‌ام می‌کرد. عجب شبی شد امشب. چرا یک روز معمولی باید اینطور تمام شود؟

به خاطر این دختر است. بعضی زن‌ها درست مثل سیاهچاله هستند. وزن دارند و همه چیز را تحت تاثیر وزنِ بی‌نهایتِ خود خم می‌کنند. آن شب فضا و زمان و من و پدرام و قلیانِ روی تخت و لیوان‌های چای و کلِ فرحزاد تحت تاثیر این وزن خم شده بودیم. هیچ چیز عادی نبود. شاید بهتر بود بی‌خیال می‌شدم. اصلا چرا من باید اصرار کنم و برای چنین مسأله‌ای بجنگم در حالی‌که در نهایت آن زن خودش باید تصمیم می‌گرفت که با کدام یک از ما بیاید. آخ که اگر ژاله می‌دانست توی قلب من و کله‌ پدرام چه خبر است. ولی او که نه من را می‌شناسد و نه پدرام را.

او باید بداند. او باید بداند. همه‌ نیرویم را جمع کردم و در مقابل چشمان از حدقه درامده‌ پدرام این کلمات از دهانم خارج شد:

- با من بیاین...خواهش می‌کنم...شما...شما دوست داشتنی هستین...و مهربونین...و خوشگل... من این رو می‌دونم...و می‌خوام شما هم بدونین...حالا هم دیگه مهم نیست...می‌خواین با من بیاین... می‌خواین با هرخر دیگه‌ای برین...!

(ادامه دارد...)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دسترسی به قسمت‌های پیشین:

تأملات و تألمات دوم، اثر پروانه‌ای

تأملات و تألمات یکم، چرا من صورت‌حساب را بپردازم؟