Enter keywords to search

Search form

تأملات و تألمات دوم، اثر پروانه‌ای


دوشنبه, آذر 30, 1394 Monday, December 21, 2015

قسمت اول: تأملات و تألمات یکم، چرا من صورت‌حساب را بپردازم؟

 

در آن روز خاص، آن سُراندن آرام صورت‌حساب به سمت یار، آن جا‌به‌جایی سَبُک اما تحمل ناپذیر بر روی میز، تبدیل به نقطه‌ عطفی در زندگی من شد و سال‌ها بعد بود که فهمیدم هرچه در زندگی به سرم می‌آید، ناشی از «اثر پروانه‌ایِ» همان چند سانتی متر سُراندن صورت‌حساب بوده است.

در گوشه‌ای از این جهان پروانه‌ای بال می‌زند؛ در گوشه‌ای دیگر طوفانی به پا خواهد شد.

این طوفان ابتدا در قالب گردبادی در فکر من شروع به چرخیدن کرد و بعد به تدریج بر روابطم و بعدها بر همه‌ زندگی‌ام تاثیر گذاشت.

آن روز آن دختر که حالا حتی اسمش را هم به یاد نمی‌آورم صورت‌حساب را در میان بهت و بغض و خشم پرداخت کرد و رفت. موبایلش را خاموش کرد و روز بعد از طریق دوستی برایم پیغام فرستاد که از اول هم می‌دانسته من آدم بی‌شعوری هستم. سه روز بعد توی فیس بوک آنفرندم کرد. یک‌ هفته بعد استاتوس گذاشت و در قالب شعری دوستانش را نصیحت کرد که حتی اگر تنها شدند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنند. تنها کاری که من کردم این بود که آن استاتوس را لایک زدم. او هم بلافاصله بلاکم کرد!

در دوران نقاهتِ تنهایی، یک روز یادم افتاد که دوستی به نام پدرام هم دارم که همیشه در روزهای سخت سنگ صبور من بوده است. در آسمان زندگی زن‌ها خورشید و رفقا  ماه و ستاره‌اند. وقتی خورشید در آسمان می‌درخشد طبیعی است که ماه و ستاره‌ای به چشم نمی‌آید. آن زمان وقتی که خورشید غروب کرده بود ناگهان پدرام در آسمان زندگی‌ام درخشیدن گرفت.

یک روز غروب رفتیم فرحزاد. بساط قلیان و چای و مخلفات که راه افتاد سرِ درد دلم باز شد و از سیر تا پیاز قضیه را برایش گفتم. پدرام گفت که کارم ضایع بوده است. برایم توضیح داد که در مناسبات اجتماعی مردها و زن‌ها چگونه هستند. توضیح داد که چرا ادب و احترام حکم می‌کند که وقتی با یک خانم رستوران می‌رویم او دست در جیبش نکند. گفت این‌ها مسائلی بدیهی است و همه جای دنیا نیز چنین است. مثل "Ladies first"  بین‌المللی است. مثل باز کردن در برای یک خانم رایج است. مثل دادن یک شاخه گل و یا یک انگشتر برلیان به کسی که دوستش داری قشنگ است. برای خیلی از زن‌ها این نوعی نشان دادن محبت و احترام به اوست.

 

- من هم که لابد هویجم!  جای احترام و محبت، کود و عنِ سگ بریزن پام خودم عمل میام!

- تو چرا نمی‌فهمی؟ زن‌ها یک‌جور دیگه‌ای هوای مردها رو دارن.

- چه‌جوری؟

- خودت خوب می‌دونی چه‌جوری.

- نمی‌دونم والا.

- وقتی یک خانمی اجازه می‌ده یه نره‌خری مثل تو بیاد توی زندگیش یعنی هوات رو داشته. یعنی داره بهت محبت می‌کنه دیگه... بفهم!

- خب من از نظر تو نره‌خرم؛ از نظر اون یه اسب سفید بال‌دار زیبا و خواستنی‌ام.

- ... که تهش هم باز باید سواری بدی دیگه. اسبی که سواری نده و مثل تو جفتک بندازه چه فرقی با یابو داره؟

انتظار داشتید من چه بگویم؟ در ذهن او وظیفه‌ مرد این بود که در ازای دریافت رانتِ راهیابی به حریم زنانه، خدماتی مردانه ارائه نماید که البته دست به جیب بودن هم یکی از این خدمات محسوب می‌شد.

شروع کردیم بحث کردن. این بحث آن‌قدر به درازا کشید که پیش‌خدمت یک بار تنباکوی قلیان‌مان را عوض کرد و سه بار چای آورد. اما این بحث مثل ماشینی که میان شن گیر کرده باشد بُکس باد می‌کرد و هرچه بیشتر گاز می‌دادیم و حرف می‌زدیم چرخ‌ها بیشتر در شنِ اختلاف نظر بین ما فرو می‌رفت. تا این‌که خداوند تخته‌ای را از غیب رساند که زیر چرخ بگذاریم و از این شنِ لعنتی بیرون بیائیم. تخته‌ای از چوب آبنوس. زیبا ترین و خواستنی‌ترین تخته‌ دنیا!

عذر می‌خوام که دخالت می‌کنم. ناخواسته بحثتون رو گوش می‌دادم. من به عنوان یک دختر فکر می‌کنم که حق با شماست!

گوینده خانم جوانی بود با موهای تیفوسی کوتاه و چشمان سبزرنگ که روی تخت کناری خدا می‌داند از کی  نشسته بود و حالا بلند شده بود که برود.‌ او حق را به من داده بود.

- من فکر می‌کنم وقتی دو نفر با هم هستند و همدیگر رو دوست دارند باید همه چیز بینشان«فیف‌تی – فیف‌تی» باشه.

و من درجا عاشق این «فیف‌تی – فیف‌تی» گفتنش شدم. من نیاز به دوستی مثل او داشتم. یک آدم "اسمارت" و روشنفکر که بتوانم با او رابطه‌ای «فیف‌تی – فیف‌تی» داشته باشم. حتی در رابطه با او من به «فورتی – سیکس‌تی» هم راضی بودم.

اسم این دختر ژاله بود.

(ادامه دارد...)