Enter keywords to search

Search form

ماجرای یک زندگی مشترک ۶۹ روزه؛ مرتضی کیوان و پوری سلطانی

پنجشنبه, آذر 19, 1394 Thursday, December 10, 2015

سال درد،
سال اشک پوری،
سال خون مرتضی.
این بخش از سرودهٔ احمد شاملو برای بسیاری همان‌قدر آشناست که نام مرتضی کیوان. پوراندخت سلطانی شیرازی، که در سرودهٔ احمد شاملو از او با نام پوری یاد می‌شود، عروس ۶۹ روزهٔ مرتضی کیوان بود.

مرتضی کیوان و همسرش پوری سلطانی در مراسم عروسی‌شان

‌بیست و سه ساله بود که با مرتضی کیوان ازدواج کرد. در آن‌زمان ضمنِ تحصیل، دبیر ادبیات فارسی در دبیرستان‌های تهران هم بود. پس از کشته شدن کیوان چند سالی را خارج از ایران گذراند. پس از بازگشت، مرکز ملی کتابداری را پایه‌گذاری کرد. او همچنین عضو هیئت علمی دانشگاه تهران، و استاد گروه کتابداری کتابخانه ملی ایران است.

مرتضی کیوان در سال ۱۳۰۰ در شهر اصفهان متولد شد. مدتی را در وزارتِ راه مشغول به کار بود. در همان‌زمان به عضویتِ حزبِ توده درآمد. در سال ۱۳۳۳ با پوراندخت سلطانی ازدواج کرد و 4 ماه بعد، در بامداد ۲۷ مهر ماه همان سال، همراه با ۹ نفر از افسرانِ نظامی حزب، تیرباران شد. مرتضی کیوان، تنها شخصِ غیرنظامی این گروه بود.

 

بشقاب مشترک

پوری سلطانی در پیشینهٔ آشنایی‌اش با مرتضی کیوان می‌نویسد:

«سال ۱۳۳۰ در مراسم نامزدی برادر «سیاوش کسرایی» با او [مرتضی کیوان] و سایه [هوشنگ ابتهاج] آشنا شدم. قبلا ذکر سایه، کیوان و [احمد] شاملو را از دوستان و آشنایانم شنیده بودم. به همین دلیل پس از نیم‌ساعت گفت‌وگو به نظرم رسید سال‌هاست با هم دوست و آشنا بوده‌ایم. بعدها برای خودم هم تعجب‌آور بود که چگونه همان شب، به‌علت اینکه سر میز شام بشقاب دم دست نبود، من و کیوان در یک بشقاب غذا خوردیم!؟»

پوری سلطانی در ادامهٔ‌ شرح آشنایی‌اش با مرتضی کیوان می‌نویسد:
«رابطهٔ بین ما رابطهٔ بین دو دوست بود. دو رفیق، در نهایتِ نجابت، صفا و پاکی. من هرگز باورم نمی‌شد ممکن است روزی با او زندگی مشترکی را شروع کنم.. دانشکده می‌رفتم و یادم است در مورد منظومهٔ‌ «ویس و رامین» تحقیق می‌کردم. آن‌شبِ آشنائی در این مورد با مرتضی صحبت کرده بودم. صبحِ روزِ بعد به دانشکدهٔ ادبیات آمد و در این مورد مطلبی از صادق هدایت برایم آورد. دوستی ما از همانجا سرگرفت . . .

دوستی ما به تدریج، تکامل می‌یافت و به عشق بدل می‌شد. یک‌روز با تاکسی جایی می‌رفتیم. در راه پرسید: کی به خانه ما می آئی؟ من که تا آنوقت هرگزبه چنین چیزی فکر نکرده بودم، بلافاصله گفتم: هر وقت تو بخواهی. یادم است در خیابان ناصرخسرو بودیم. چند قدم بالاتر، از رانندهٔ تاکسی خواست توقفی کوتاه بکُند. پیاده شد، رفت آن‌طرف خیابان. لحظه‌ای بعد با یک پاکتِ نُقل برگشت. به راننده تعارف کرد و گفت: بفرمایید دهنتان را شیرین کنید. خاصیت دارد! چهل روز شادی می‌آورد. این همهٔ عهد و پیمان ما با هم بود. . .»


احساس «مرتضی کیوان» به همسر جوانش را در چند نامه و یادداشت‌هایی که از او  باقی‌مانده می‌توان دریافت. در یاداشتی از خاطرات روزانه‌‌اش می‌خوانیم:

«من پوری را خیلی بیشتر از یک همسر، به چشم یک رفیق والای خودم نگاه می‌کنم. از همین جهت است که نسبت به او عجیب احترام و ستایشی در خودم حس می کنم. پیش هیچ رفیقی، هیچ زنی، هیچ کسی اینقدر فروتن و اینقدر پر آزرم نبوده‌ام که پیش پوری هستم. من پوری را جواهر عشق خودم می‌بینم. یعنی اینکه از عشق زن و مردی بالاتر، از رفاقت و دوستی بسیط‌تر، از مونس وهمدلی عمیق‌تر. .» 

 

آخرین دیدار

مرتضی کیوان و پوری سلطانی، در روزهای پایانی خردادماه سال ۱۳۳۳ ازدواج کردند. وصلتی که ۶۹ روز بیشتر دوام نیافت؛ و با دستگیری و اعدام کیوان به پایان عمر کوتاه خود رسید.

در بخشی از یادنوشتهٔ «پوری سلطانی» از روز دستگیری همسرش می‌خوانیم:

«بازجویی تمام شده بود و صورت‌مجلس را آوردند که امضا کنم. گفتم من این را امضا نمی‌کنم. آن را بردند پهلوی «مرتضی» او هم همین جواب را داد. ناگهان «سیاحتگر» [مامور دستگیری] و چند سرباز ریختند سر مرتضی و با مشب و لگد و قنداق تفنگ بر سر و جان او کوبیدند. مرتضی زیر ضربات آن‌ها تا می‌شد ولی هیچ صدایی حتی یک آخ از او نشنیدم. ما را پیش سرهنگ امجدی بردند. او از من خواست صورت‌مجلس را امضا کنم. گفتم نمی‌کنم. اشاره‌ای کرد، پس از چند دقیقه مرتضی را آوردند. دست‌هایش به پشت بسته شده بود و صورتش سیاه و کبود و باد کرده و خونین بود. مطلقا تشخیص داده نمی‌شد. در سکوتِ مطلق همدیگر را نگاه کردیم. امجدی گفت باز هم امضا نمی‌کنی؟ گفتم نمی‌کنم. گفت ببریدش! و مرتضی را بردند. این آخرینِ دیدار ما بود که نگاهش همچنان در جانم می‌خلد. . . .» [●]

 

کیوان به روایت سایه

با اینکه بیش از شصت سال از مرگ زودهنگام کیوان گذشته است اما حضور او در خاطرات خیلی‌ها هنوز هم زنده است. از جمله یادمانده‌هایی که در بارهٔ مرتضی کیوان بازگو شده، یکی هم چند خاطره از هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه) شاعر معاصر است. این خاطرات در کتاب دو جلدی «پیر پرنیان‌اندیش» چاپ و منتشر شده است. 

 

تعریف هوشنگ ابتهاج از همین ماجرا، تصویری روشن‌ از یپوند، همدلی و زندگی چند ماههٔ‌ این زوج جوان به دست می‌دهد. در جلد اول از کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» از زبان او می‌خوانیم:

«کیوان یه خونهٔ دو طبقه اجاره کرده بود؛ طبقهٔ بالا یه زن و شوهر زندگی می‌کردن که شوهره [سروان مختاری] جزو شورای افسرانِ حزبِ توده بود. طبقهٔ پایین هم کیوان با مادر و خواهرش [فاطی] و پوری زندگی می‌کرد.

اصلا نمی‌شه باور کرد. . . کیوان بدون اینکه صداش دربیاد زیر مشت و لگد فقط خم شده و تحمل می‌کرده. شما چهرهٔ کیوانو تجسم بکُنین. اون نجابت؛ این احترامی که شما، بی‌اراده، وقتی با او روبه‌رو می‌شدین بهش می‌ذاشتین. اصلا تصور اینکه کسی دشنام به کیوان بده به ذهن نمی‌آد. بعد این آدم را جلوی چشم مادرش، زنش، خواهرش گرفتند زیر مشت و لگد و اون هم صداش در نیومد. . .»


دردهای قدیمی!

هوشنگ ابتهاج در ادامهٔ‌ خاطراتش با اشاره به آخرین نامه‌ای که مرتضی کیوان ساعتی پیش از اعدام به عنوان وصیت‌نامه برای اعضای خانواده‌اش نوشته، می‌گوید:

«یک ظرایفی تو این وصیت‌نامه هست که خیلی جالبه. پوری، پیش از ازدواج دردهای شدید زنانه داشت. دکتر بهش گفته بود، شوهر بکُنی خوب می‌شی. پوری و کیوان ۲۷ خرداد ۳۳ ازدواج کردند. دوم شهریور دستگیر شدند و ۲۷ مهر سال ۳۳ کیوان اعدام شد. یعنی این زن و شوهر، دو ماه با هم زندگی کردند.

حالا کیوان تو اون صبحی که چند دقیقهٔ بعد تیربارانش می‌کنند، می‌خواد به این دختر جوانی که فقط دو ماه زنش بوده بگه که: «برو شوهر کن! ‌زندگی کن!.» ولی نمی‌تونه بگه «برو شوهر کن!» چون کیوان خودشو مالک زنش نمی‌دونه. کیوان اصلا به مغزش نمی‌گذره که به زنش بگه: «من به او اجازه می‌دم که بعد از من بری شوهر بکنی»؛ این حرف یعنی من مالک توام. یا «از تو خواهش می‌کنم بری شوهر بکنی»، که یعنی دارم بزرگواری می‌کنم. حالا ببین چی نوشته تو وصیت‌نامه.‌ نوشته: «پوری جان! از تو خواهش می‌کنم که به فکر دردهای قدیمی خودت باش!». و این یعنی چی؟ یعنی که شوهر بکن. کسی که چند دقیقهٔ بعدش قراره تیرباران بشه، چنین ظرافتی به خرج می‌ده!؟ خیلی عجیبه. . .» [●●]

و دیگر هیچ نگفت . . .

آری، این پایان داستان آن پیوند دو ماهه بود، حکایت سوگ کیوان بر دل پوری اما تا هنوز و امروز همچنان باقی‌ست. حکایت پیوندی که شروعش با تقسیم بشقاب شامی در شب عروسی بود و به لقمه‌ای از بشقابی مشترک در ظهر عزا به آخر رسید. 


پوری سلطانی، در بخشی از شرح ماجرای روز دستگیری‌شان‌ می‌نویسد:

«وقتی [ماموران دستگیری] هنوز سرگرم بازجویی بودند، ما اجازه خواستیم که ناهار بخوریم. من می‌خواستم به این بهانه دمی با مرتضی تنها بمانم. من و او رفتیم توی اتاق خودمان. بشقابی در دست نشستیم، ولی نمی‌توانستیم حرف بزنیم. بالاخره من دستم را گذاشتم روی زانوی او، و گفتم: «مرتضی جان ما به‌زودی همدیگر را خواهیم دید.» نگاهی به من کرد. دستم را گرفت و گفت: «این‌بار خیلی مشکل است. به این زودی‌ها نمی‌شود. گفتم: «از من مطمئن باش.» به مهربانی نگاهم کرد و هیچ نگفت . . .»

-----------------------------------

● مردی که به سلام آفتاب رفت، پوری سلطانی، مجله دنیا، تهران، ۱۳۵۸

●● پیر پرنیان‌اندیش، میلاد عظیمی و عاطفه طیه، جلد اول، انتشارات سخن، تهران، صفحهٔ ۲۱۲ و ۲۱۹