Enter keywords to search

Search form

تأملات و تألمات یکم، چرا من صورت‌حساب را بپردازم؟


دوشنبه, آذر 23, 1394 Monday, December 14, 2015

دروغ چرا...؟.. بنده شخصا تا قبل از اینکه به صرافت ازدواج بیفتم چندان در قید و بند خود زنان هم نبودم... چه برسد به مسائل و حقوق و مشکلات زنان... یک سلام و علیک دورادوری داشتیم با ایشان و همه چیز هم خوب بود... دوری و دوستی. 

البته تعریف از خود نباشد پیش امده بود که برخی زنان گوشه چشمی به بنده داشته باشند و من هم متوجه این موضوع بودم اما خب چون سرم با نیچه و هگل و فویرباخ گرم بود، وقعی به این گوشه‌های چشم نمی‌نهادم... بعد‌ها که کار از گوشه چشم و اشارات ابرو فرا‌تر رفت و پای من به باتلاقی به نام کافی شاپ و رستوران باز شد قدم به قدم به جهانی وارد شدم که هرچه بیشتر دست و پا زدم بیشتر و بیشتر در آن فرو رفتم. 

اگر روزی بتوانم مثل اورهان پاموک از خاطرات وقت گذرانی با دختران و زنان زیبا و نازیبا کتابی بنویسم و موزه‌ای دایر کنم بی‌شک آن موزه پر می‌شد از لیوان‌های نیمه خالی سان شاین و فنجان‌های کثیف قهوه و بشقاب‌های خالی استیک و نام آن موزه را نیز «موزهٔ ورشکستگی» می‌گذاشتم.

اولین دغدغه‌های فلسفی در ذهن من نسبت به زنان در یکی از همین روز‌ها زده شد... در کافی شاپی آرام و دنج در خیابان گاندی نشسته بودیم و جز دو لیوان بزرگ و خالی با آثاری از بستنی و شکلات بر جدارهٔ لیوان چیزی مقابلمان نبود... حرف‌هایمان را زده بودیم... خنده‌هایمان را کرده بودیم و به اندازهٔ کافی هم توی چشم یکدیگر زل زده بودیم و رسیده بودیم به ته خط... دلبرک نه چندان غمگین آن روزهای من آینه‌ای از کیفش در آورد و مشغول بازرسی نهایی "می‌کاپ" خود شد مبادا که رد کمرنگ شکلاتی بر گوشهٔ لبش، پتکی شود و فرو بریزد همهٔ آن زیبایی و ذوق و هنر و رنگ و بتونه و نقاشی را... و این یعنی وقت صورت حساب بود.

در آن بعد از ظهر خنک پائیزی، در خیابان گاندی در کافی شاپی که چون قرار نیست برایش تبلیغات مجانی کنم اسمش را نمی‌برم و درست در زمانی که گارسون لاغراندام با پیراهن چهارخانه و پیشبند سرمه‌ای و سبیل‌های دسته موتوری صورت حساب را جلوی من گذاشت، من با اولین سوال اساسی زندگی‌ام در مورد زنان روبرو شدم... چرا من پرداخت کنم؟ 

واقعیت این بود که قبل از این ده‌ها بار و شاید صد‌ها بار گارسن‌های ریز و درشت، با سیبیل و بی‌سیبیل، چاق و لاغر صورت حساب‌های متعددی را جلوی من گذاشته بودند و من همیشه مثل یک "جنتلمن" رفتار کرده بودم... همان گونه که ارشمیدس هزاران بار در حمام خانه‌اش در وان لبریز از آب فرو رفته بود و هزاران بار حجم زیادی از آب به بیرون ریخته بود و او مثل دیوانه‌ها با بدنی برهنه و فریاد اورگا اورگا به میان کوچه نپریده بود... ولی آن روز یک روز عادی نبود و من به جای برخورد "جنتلمن مآبانه" با یک اتفاق روزمره، برخوردی فیلسوفانه با ماجرا داشتم... چرا من؟ 

گارسن حالا یک قدم عقب رفته و مودبانه ایستاده بود و منتظر بود که من صورتحساب را با انعام همیشگی لای آن چیز چرمی قهوه‌ای رنگ قشنگ بگذارم و گورم را گم کنم و بروم... ولی دستم به سمت جیب نمی‌رفت و حجم این سوال چون آواری روی دست‌های من سنگینی می‌کرد... «چرا من؟».

 عرق سردی بر پیشانی‌ام نشسته بود... سعی کردم بر خودم مسلط شوم... هنوز همه چیز عادی بود و من فرصت داشتم که جلوی فاجعه و بی‌آبرویی را بگیرم... من هنوز فرصت داشتم که مثل یک جنتلمن رفتار کنم و به ورطهٔ ناشناخته‌ای که روبرویم دهان باز کرده بود و داشت با دقت رنگ قرمز لبانش را با ماتیک تجدید می‌کرد، فرو نروم.... من هنوز فرصت داشتم که ذهنم را درگیر مسائل زنان و مردان نکنم.

باور بکنید یا نکنید من در آن لحظه مشکل مالی نداشتم... من حاضر بودم یک میلیون تومان در آن لحظه بدهم که بدانم چرا در تمام این سال‌ها گارسون همیشه صورت حساب را جلوی من گذاشته بود... من هیچگاه دغدغهٔ مالی نداشتم... من دغدغهٔ فلسفی داشتم. 

دخترک آینه و ماتیک را توی کیف گذاشته بود... کیف روی میز بود و دستان او روی کیف و نگاهش روی من... به من لبخند می‌زد و سرش را کمی کج کرده بود که یعنی برویم؟ و من فقط توانستم با لبخندی آب دهانم را قورت بدهم و سپس آن چیز چرمی قهوه‌ای رنگ قشنگ را با نوک انگشت به سمت او هول دادم... 
حالا من ارشمیدس وار، لخت و برهنه در میان کافی شاپ نشسته بودم... 

 (ادامه دارد...)